X
تبلیغات
ناقوس جدایی
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1387
دادشی
اینجا قرار نبود دیگه چیزی نوشته بشه. ولی نمیدونم چرا وقتی این پست ایشا رو خوندم نتونستم نذارمش اینجا! حالا این بلاگی که دیگه کسی سری بهش نمیزنه...

"داداشی...
چه روز باشکوهی می شد . بعد از همه اون حرفا .صبح زود می اومدی و با هم می رفتیم کوه و ساعت ها فقط نگاه می کردیم و سکوت تنها حرف بین ما بود . یه سیگار ...هر چی تو بگی ... باهم می کشیدیم و تو بر می گشتی اون دور دورا . قول می دادم تا 1402 صبر کنم . بعد دوباره به سبک جیمز باندی بر می گشتیم ...آره ...می خندی ؟! بعد از تونل ها ...کاش بهارت و با خودت نیاری .هر چند که اون دیگه بزرگ شده یا شایدم حقیقی. اصلا هیچی نیار .سکوتت خیلی خوبه . باز که داری می خندی ...همه یه بهار دارن .یه پاییز . یه زمستون و چندتا تابستون . این کجاش خنده داره ؟! ببین من نمی دونم دیگه بسه .اینا رو که می نوشتم . یه حسی بهم لبخند زد کافیه . الان از ذوق لبریزم. می دونی ...می دونم که خوب می فهمی"

 
پنج‌شنبه 3 آبان‌ماه سال 1386
Feels More Like Suicide
خانه که نیستم
کلید را همان دم در
زیر گلدان همیشگی مان گذاشته ام
رؤیایت اگر آمد
پشت در نمی ماند

that´s the end and that´s the start of it
that´s the whole and that´s the part of it
that´s the high and that´s the heart of it
that´s the long and that´s the short of it
that´s the best and that´s the test in it
that´s the doubt,the doubt,the trust in it
that´s the sight and that´s the sound of it
that´s the gift and that´s the trick in it


see you at the bitter end
see you at the bitter end
see you at the bitter end
see you at the bitter end


من خوبم...

 
جمعه 27 مهر‌ماه سال 1386
CESSATION

باید بروم...

یادت هست گفتم بعضی وقتها باید گذاشت و رفت؟

چیزی برای گذاشتن نمانده اما باز هم باید رفت

 

یادت هست گفتم دلم برای خودم تنگ شده است؟

آری

خودم را گم کرده ام

باید پیدایش کنم

این شاید کمترین انتظاری است که خودم از من میتواند داشته باشد

 

Everything under the sun is in tune

But the sun is eclipsed by the moon

 

شاید یک روزی، یک جایی، یک...

 

پ.ن. هی تویی که خودت میدانی... زود باش، دیر میشود


 
پنج‌شنبه 26 مهر‌ماه سال 1386
Different

قهوه را باید تلخ بخوری،


فقط باید فیلم های اروپایی را نگاه کنی به خصوص از نوع شرقی اش و دیگر خیلی که بخواهی غرب بروی باید به ایتالیا برسی


باید منتقد جدی هالیوود باشی و...


موسیقی را باید کلاسیک گوش کنی، یا Rock Bandهای دهه 60 و 70


باید کانت بخوانی، سارتر را زندگی کنی و کامو را پرستش...


موهایت باید بلند باشد و آن ته ریش همیشه باید روی صورتت حفظ شود،


هفته ­ای حداقل یک تئآتر شهر که جزء لاینفک برنامه های توست،


موسیقی داخلی فقط نامجو، شعر هم فقط شاملو، فیلم هم فقط بیضایی و کیارستمی...



بله تو یک روشنفکر هستی و با همه کاملا فرق داری


دیگران اصلا...



و من فرسنگها با دنیای تو فاصله دارم


من قهوه را با شیر و شکر زیاد دوست دارم، تازه یک لیوان چایی عصر را با 100 لیوان قهوه هم عوض نمیکنم


فیلمهای اروپایی را دوست دارم اما هنوز همه فیلمهای محبوبم هالیوودی اند، هنوز یکی از کارگردانهای محبوبم اسپیلبرگ است و به نظرم در ازای هر 10 فیلم خوب هالیوودی یک فیلم اروپایی خوب هم به زور ساخته میشود


من هنوز نمیدانم چه سبک از موسیقی را دوست دارم اما میدانم کلاسیک خیلی دوست ندارم.


من هم Pink Floyd و Queen و ... را زندگی کرده ام اما BSB و Abba و خیلی دیگر از این جوادها را هم دوست دارم.


---خب اینقدرها هم فاصله نداریم---


موی بلند را دوست ندارم


با تئآتر هم که کلا مشکل دارم


نامجو را دوست دارم اما شجریان و سراج و حتی اندی و منصور و ... را هم گوش میکنم. کمال تبریزی و حاتمی کیا را هم به بیضایی و کیا رستمی ترجیح میدهم



میبینی رفیق... فاصله مان زیاد است


 
شنبه 21 مهر‌ماه سال 1386
Distant Memories

امید

واژه قشنگی است

اما برای ما

به سفته ای میماند

که هر روز

تاریخ سربرگ آن را

تمدید میکنیم

 

پ.ن. امید نه، ایمان

پ.ن۲ . برگرفته از کامنتهای یکی از پستهای قدیمی

پ.ن۳. میدونی که آرشیو بلاگمو که میخونم یعنی...


 
جمعه 20 مهر‌ماه سال 1386
Impossible

خورشید که غروب میکند

باران که میبارد

بوی نم که می آید

موج دریا را که میبینم

و صدای نسیم را که میشنوم

...

دلم میسوزد برای شاعرها

برای رنجی که میبرند

وقتی که حس میکنند

باید احساساتشان را

در کلمات جای دهند


 
چهارشنبه 18 مهر‌ماه سال 1386
Lacuna

از تو

تا من

دو آسمان راه بود

آسمان اول را انگشتان من یاری نکرد

(همین که آن طناب را رها نکردند...)

آسمان دوم را عشق تو

(...)

 

...کاش یا بهشت من کمتر روشن بود

یا روزها کمتر تاریک

برای من که در رویاهایم محال را دیدم...

 

راستی نگفتی سفید را هم با پاک کن میشود پاک کرد؟


 
سه‌شنبه 17 مهر‌ماه سال 1386
Makes me numb

دنیای عجیب و غریبیست دنیای این جنس مخالف

و غریب­تر...

من مدت­هاست که دیگر

نه اولی را می­فهمم

نه آن دیگری را

 

سکوت...

 

برایم دعا کن

 

پ.ن. آینه ونک است دیگر، می­دانی که


 
چهارشنبه 11 مهر‌ماه سال 1386
V for Vendetta

Really great movie

We’re told to remember the idea not the man

Because a man can fail

He can be caught, he can be killed and forgotten

But 400 years later

An idea can still change the world

I have witnessed firsthand the power of ideas

I have seen people kill in the name of them

And die defending them

But you cannot kiss an idea

Cannot touch it or hold it

Ideas do not bleed

They do not feel pain

They do not love

And it is not an idea that I miss

It is a man

A man that made remember the 5th of November

A man that I will never forget…

 

ما یاد گرفتیم آرمان­ها رو به خاطر بسپاریم نه آدم­ها رو

چون یه آدم می­تونه شکست بخوره

می­تونه دستگیر بشه، می­تونه کشته بشه و فراموش بشه

اما 400 سال بعد

یه آرمان هنوز می­تونه دنیا رو عوض کنه

من به صورت زنده شاهد قدرت آرمان­ها بوده­ام

من دیده­ام آدم­ها به خاطر آرمان­ها کشته میشن

و در دفاع از اونا می­میرن

ولی نمیشه یه آرمان رو بوسید

نمیشه لمسش کرد، یا بغلش کرد

آرمان­ها زخمی نمی­شن

اونا درد نمی­کشن

عاشق نمی­شن

و چیزی که من ازدست دادم یه آرمان نیست

بلکه یه مرده

مردی که باعث شد من رو 5 نوامبر رو به خاطر بسپارم

مردی که هرگز فراموش نخواهم کرد


 
جمعه 6 مهر‌ماه سال 1386
دیار اسرار آمیزی است دیار اشک...

باید از همان وقتها میدانستم که اگر گذاشتی اهلی ات کنند، مثل روباه توی شازده کوچولو، بفهمی نفهمی خودت را به این خطر انداخته ای که بالاخره روزی، جایی کارت به گریه کردن بکشد.

یا از همان اول باید جلوی این اهلی شدن را بگیری یا اگر نگرفتی آن آخر دیگر هیچ کاری از دستت ساخته نیست. باید همه عواقبش را به جان بخری. باید قبول کنی که این اهلی شدن خیلی هم دو طرفه نیست. تاریخ انقضایش هم برای همه یکسان نیست. هیچ راه برگشتی هم به آن دنیای قبل از اهلی شدن وجود ندارد. خلاصه این فرآیند اهلی شدن این قدرها هم بی خطر نیست که آدم اجازه بدهد به دست هر گلی اهلی بشود. وقتی اهلی شدی دیگر مهم نیست گلی که تو را اهلی کرده چه جور گلی است. اصلا میداند اهلی شدن یعنی چه یا نه؟! آخر میدانی این هم از آن چیزهایی است که این روزها پاک فراموش شده... آن وقت دیگر چه انتظاری میتوانی داشته باشی از گلی که حتی نمیداند اهلی شدن یعنی چه؟

اینجا است که دیگر کار از کار گذشته است. و آن وقت است که آن گل برای تو با میلیونها میلیون گل دیگر فرق کرده است و توی همه ستاره ها شده است همین یکی و به هر جا که نگاه میکنی فقط همین یکی را میبینی و...

همین جاست که دیگر هیچ راه برگشتی نیست

 

پ.ن. امان از این شازده کوچولو...


   1       2       3       4       5       ...       9    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 113548


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها